بچه که بودم کلاس کاراته میرفتم. مربی مون مرد چهارشونه قدبلندی بود که همکار پدرم بود.
همیشه بخشی از کلاس به شوآف هاش اختصاص داشت. یا شکستن سنگ و اجسام سخت با دست و آرنج و ... بود یا کیسه بوکس و سرعتی یا قدرتی به باد مشت و لگد گرفتن.
یکی از حرفهایی که همیشه میزد این بود که اینکه من این سنگ ها رو با یه ضربه دست میشکنم فقط از زور بازو و تمرکزم نیست. از اینه که استخونهامو سفت کردم.
استخونهاشو اینطوری سفت کرده بود که بارها به سطوح سخت محکم ضربه زده بود. طوری که سطح روی استخونش ترک برداره. و هر بار که این استخونها ترمیم پیدا کرده بودن این سطح به مرور سفت شده بود. میگفت استخونی که اینطوری سفت شده باشه نمیتونه بشکنه.
*
یه مدته دارم به این مساله فک میکنم. هرچی سنم بیشتر میشه و روابط اجتماعیم گسترده تر و پیچیده تر میشن استخونهام سفت تر میشن.
هر بار که حتی تو کوچکتری مقیاس ها کسی دیساپوینتم میکنه، انگار ساق دستمو کوبیدم روی پله ای که ترک برداشته ولی نشکسته. و وقتی تصمیم میگیرم به چیزی اهمیت ندم یا خودخواه باشم در موردی یا برای کسی وقت نذارم اون ترک ترمیم شده و استخون زیرش نشکن تر.
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور