خرید بک لینک

بچه که بودم کلاس کاراته میرفتم. مربی مون مرد چهارشونه قدبلندی بود که همکار پدرم بود.

همیشه بخشی از کلاس به شوآف هاش اختصاص داشت. یا شکستن سنگ و اجسام سخت با دست و آرنج و ... بود یا کیسه بوکس و سرعتی یا قدرتی به باد مشت و لگد گرفتن.

یکی از حرفهایی که همیشه میزد این بود که اینکه من این سنگ ها رو با یه ضربه دست میشکنم فقط از زور بازو و تمرکزم نیست. از اینه که استخونهامو سفت کردم.

استخونهاشو اینطوری سفت کرده بود که بارها به سطوح سخت محکم ضربه زده بود. طوری که سطح روی استخونش ترک برداره. و هر بار که این استخونها ترمیم پیدا کرده بودن این سطح به مرور سفت شده بود. میگفت استخونی که اینطوری سفت شده باشه نمیتونه بشکنه.

*

یه مدته دارم به این مساله فک میکنم. هرچی سنم بیشتر میشه و روابط اجتماعیم گسترده تر و پیچیده تر میشن استخونهام سفت تر میشن.

هر بار که حتی تو کوچکتری مقیاس ها کسی دیساپوینتم میکنه، انگار ساق دستمو کوبیدم روی پله ای که ترک برداشته ولی نشکسته. و وقتی تصمیم میگیرم به چیزی اهمیت ندم یا خودخواه باشم در موردی یا برای کسی وقت نذارم اون ترک ترمیم شده و استخون زیرش نشکن تر.


برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 8:29

صفحه بندی