خرید بک لینک

خانم شصت و اندی ساله ای بود آراسته.

چهره خوش تراشش شاکی بود.

رژ قرمز مایل به زرشکی زده بود و خط مشکی بالای چشمهاش کشیده بود.

سفت از میله اتوبوس چسبیده بود و رگهای دستهاش پیدا بود.

تصور میکردم که چقدر زیبا بوده تو بیست سالگی.

گوشیش زنگ زد. آیفون فایوش و درآورد. اسم روی صفحه رو انگلیسی ذخیره کرده بود. شروع کرد به داد و بیداد کردن و انتقادهای تند سیاسی طور! گفت چی میخواسته بشه! 57 میلیون تومن دادم آخونده تازه میگه باید مطالعه کنم ببینم سند آزاد میشه یا نه! گشنه و هلاک دارم با اتوبوس میرم خونه. تو همم وقت پیدا کردی برای ماموریت رفتن؟ باید الان میموندی و کمک من میکردی! صداش بالاتر رفت و زیرتر شد و "برو بابا اه" غلیظی گفت و قطع کرد. بعد شاکی شد که برادر هم به هیچ دردی نمیخوره و به انتقادهای تند سیاسی ش ادامه داد.

یکی کوتاه خندید.

چند ثانیه بود خانم مسنی رو صندلی روبرو بلند شد و گفت خانم بیا بشین من دارم پیاده میشم.

گفت دلت برام سوخت؟

دو  تا خانم میانسال دیگه راه باز کردن که بره بشینه. سر درد و دلش باز شد.

گفت برادر ذلیل شده اش سال 77 از آمریکا برگشته که کاش برنمیگشته، با زنی ورپریده، زن شکایت کرده، رفته بازداشتگاه و اون زمون سه میلیون تومن به زنه داده ولی شلاقشو نخورده و همینجوری از ایران رفته. بعد اومدن در خونه مادر پیرش که فلانی کو! گفته برین باباتونو شلاق بزنین اون رفته. گرفتن سند و ضبط کردن. حالا 57 میلیون تومن پول بی زبون و جریمه شلاقی که برادرم سال 77 نخورد و دادم که تازه آخونده مطالعه کنن ...

بعد کمی به قانون ارث و سایر قوانین اسلام و راننده آژانسی که رفته بود کربلا و سرفه میکرد تابید و غر زد و فحش های خفیف داد.

از بین حرفهاش فهمیدم که نوه داره.

صندلی روبرو نشسته بودم. چون خطاب به همه حرف میزد، میشد به صورتش زل زد. نگاش کردم و لبخند زدم. همینطوری که داد و بیداد میکرد و گرسنه و خسته و عصبانی بود و پیر شده بود چقدر زیبا بود.

توی دلم گفتم یو آر بیوتیفول، ایون ون یو آر انگری. دلم خواست بلند بگم، ولی یه حسی بود که اجازه نداد.

پارک وی با هم پیاده شدیم. تصمیم گرفتم اگه تا زیر پل بیاد بهش بگم. کلافه و سوئیسایدال خیابون و رد کرد. بین سر و صدا و بوق ماشین ها بدون اینکه نگاهش کنم گفتم خانوم، بعضی ها حتی وقتی عصبانی ان خوشگلن! 

بلند و از ته دل خندید و گفت مرسی... 

نگاهش نکردم و لبخند زدم و رد شدم.

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 14:14

صفحه بندی