خرید بک لینک

لحظه ابسوردی بود.

نمیدونم حتی باید ثبتش کنم یا نه!

ساعت از یک بامداد گذشته بود. هوا سرد بود و زمین یخ زده. وایستاده بودم قطار  پر  سر و صدا از روبرو رد بشه که بتونم برم اون طرف خیابون.

قطار هیپنوتیزمم کرده بود انگار.

فکر کردم مدتیه که کسی رو دوست ندارم. حتی روی کسی کراش ندارم. هیچکس. حتی یک نفر. خیلی راحت میتونم برای دوست داشتنی نبودن هر مردی دلایلی پیدا کنم. خیلی راحت و بی دلیل. انگار نگران نیستم آدمها از من خوششون نیاد. وقتی خوابم میاد بدون هیچ فیلتری بداخلاق و بی حوصله میشم و تا وقتی که به کسی توهین نکنم، انگار مهم نیست که چقدر مطابق اتیکت رفتار میکنم.

گلوم سوزش داشت و نگران کارهای نکرده بودم و قطار تموم نمی شد و خیلی ابسورد بود این فکرها... خیلی!

*

"همین که بیاید شانه ام را ببوسد و منزجر نشوم برای من کافی ست."

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

صفحه بندی