مرسی از دایرکت هاتون... خوبه حالم. زندگی رو به راهه. پر از صلحه.
تو این آپارتمان موقتم تنهام. خیلی وقتها فقط صدای نفس های خودم و اعلام حضور یخچال و شوفاژ و بعضی وقتا بوق ماشین ظرفشویی لباسشویی چیزی میاد.
بچه های آزمایشگاه و استادم خیلی مهربون و ساپورتیو هستن. برف های هر روز صبح از ته اعماق دلم خوشحالم میکنه!
از وقتی من اومدم هوای اینجا عجیب گرم شده ولی هنوز میتونم لباس های گشاد و لایه لایه و cozy بپوشم.
کوزی گفتم یادم افتاد، این شهر خیلی فضای کوزی داره. فضای ساکت و آدم های باحوصله و صمیمی! سر صبح با هرکی چشم تو چشم بشی بهت سلام میده و میگه روز خوبی داشته باشی یا میگه Nice weather today-eh؟
یه کلید برای آفیس و یه میز و یه لپتاپ و یه مانیتور دسکتاپ 28 اینچ بهم دادن، تجهیزات آزمایشگاه هم به نظرم خوبه.
با تلفظ اسمم مشکل دارن اینجا، بهشون گفتم میتونن ورژن کوتاه شده شو استفاده کنن...
موهام دقیقا انقدری بلند شده که نمیدونم باهاشون چیکار کنم، نه در حدیه که خودم ببافم، نه دلم میخواد مثل دم خرگوش ببندمشون بالا سرم. ولشون کردم به حال خودشون، هر روز نور و برف و باد میخوره بهشون و خوشحالن.
*
خواستم برای شام باقالی پلو و مرغ بپزم، که دیدم کارهام زیاده و نمیرسم، قارچ های زیادی سرخ شده مو گذاشتم کنار و تصمیم گرفتم پیتزا بخورم. وقت شام نیست ولی نهار نخوردم و گرسنه ام. امشب باید شب بیداری کنم...
*
هوا سرده و اتاقم هنوز بوی کاپیتان بلک میده! وقتی به اینا فک میکنم حتی مقاله های پورنگ هم نمیتونه حالمو بگیره. چطور حالم خوب نباشه؟
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور