قرار بود امروز شروع کنم به درس خوندن، ولی یه طوری کلافه و خسته ام و اصلا دست و دلم به درس و مشق نمیره.
دیروز شنبه خوبی بود. هفته سنگینی داشتم، تصمیم گرفتم فقط استراحت کنم.
برای نهار میرزاقاسمی درست کردم (و غذای سنتی به اون خوشمزگی رو با یه نون ترتیلای مسخره خوردمش که مصداق خنده به ریش جد و آبادم بود!)
بعد هوس های حافظانه به سرم زد! رفتم بیرون که سی دل خودم خرید کنم.
حواسم به این نبود که کُرک-اِسکرو ندارم. یعنی حواسم بودا، ظاهرش غلط انداز بود، فک کردم لازمم نمیشه.
خلاصه یکم خراب کاری شد، ولی آخرش به مراد دلم رسیدم!
برای شام سالمون تنوری مزه دار درست کردم با شاردونی. خیلی خوب به هم میان.
شبم با چند تا از بچه ها رفتیم بیرون قهوه خوردیم.
تا آخر شب یه buzz خوبی تو سرم بود.
پ.ن: باید یادم باشه انگور بخرم بذارم فریزر جای یخ استفاده کنم.
پ.ن 2: یه بشقاب میوه خرد کردم برای خودم و عکسشو برای مامان فرستادم. کلی ذوق کرد! نمیدونم چرا همیشه فک میکنن وقتی دوریم یا داریم می میریم از گشنگی یا داریم غذای آشغال میخوریم.
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور