خرید بک لینک

نشستم توی اتاقی که ذوق میکردم با پول خودم furnish کردم زار می زنم.

مهاجرت دقیقا همین پخ است.

از سر صبح نرفتم دانشگاه که امروز چهارشنبه سوری است و دلم میخواهد با خانواده پرسروصدایم حرف بزنم.

چند بار زنگ زدم به همه. 

به چند نفر پی ام دادم.

به بابا اس ام اس دادم.

آخرش  دو تا پیام ویدیویی برای مامان فرستادم  و با کلافگی گفتم که از سر صبح منتظرشان بودم.

بعد باز هم از سر کلافگی ساعت 11 نهار خوردم.

یک ویدیوی کوتاه دیگر برای مامان فرستادم و با بغض خواندم: سلام اولسون شوکتیزه ائلیزه... منیم دا  بیر آدیم گلسین دیلیزه...

چایی دم کردم و تلخ و داغ داغ سر کشیدم.

لباس پوشیدم و موهایم را بستم.

حس کردم فراموش شدم. حالا همه دور آتش آواز میخوانند و محسن سر به سرشان میگذارد و تخم مرغ پیازی تفسیر میکنند...

صدای گوشی ام آمد.

بابا بود...

برداشتم و سلام نکرده گله کردم. گفتم "باید برم سر کلاسم و وقت ندارم با بقیه حرف بزنم." دروغ میگفتم. وقت داشتم تا کلاس.

گفت :همه خونه مامانجونیم و اینترنت نداشتیم..."

گوشی را پاس داد به چند نفر دیگر...

گوشی را بردند توی حیاط مادربزرگ. آتش بود. همه کاپشن به تن و پر سر و صدا مثل همیشه...

چشمم هی پر می شد از دلتنگی. گوشی را کجکی میکردم که صورتم را نبینند. داد میزدند "کجا رفتی؟ گوشی رو درست بگیر سقف  و میبینیم"

از روی آتشی که داشت خاموش میشد پریدند و من چشمم هی پر  شد. "تومانا گیرن" روشن کردند و من چشمم  هی پر شد. هی پر شد.... هی...

به مامان گفتم "با تو قهرم... چرا به یاد من نبودید؟" گفت "بابا از غروب تا به حال دو بار یاد تو کرده و گریه کرده."

گوشی را نزدیک صورتش برد و چشم های قرمز خیس درشتش را نشانم داد. این کار همیشه  عصبانی ام میکند! 

شاکی شدم که"این فیلم گرفتن داره؟ چرا با من این کارو میکنین...." و سریع خداحافظی کردم و خداحافظشان منعقد نشده قطع کردم.

رفتم از تلگرام پیغام آخرم را برای مامان پاک کردم تا ندیده.

حالا  نشستم توی اتاقی که ذوق میکردم با پول خودم furnish کردم زار می زنم.


پ.ن: امشب انجمن ایرانی ها چهارشنبه سوری دارد و نمی روم. از ایرانی های اینجا دل خوشی ندارم. پر از عقده، پر از نژادپرستی، پر از زرنگ بازی و هر چیزی که سرافکنده ات می کند کنارشان  دیده شوی.

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 6:42

صفحه بندی