عجب روز خوبیه پسر!
از پنج صبح بیدار شدم و کارهای مونده رو کردم. نگران بودم نرسونم سوپروایزرم دعوام کنه.
یه ساندویچ تن ماهی درست کردم و با مامان اینا حرف زدم(روغنشو دور میریزم، با کرفس و خیارشور خرد شده و گردو و شوید و ادویه ایتالیایی و فلفل سیاه و آبلیمو و مایونز مخلوط میکنم، خیلی ساده و خوشمزه ست.)
موهامو خرگوشی بستم و اومدم بیرون دیدم بارون ریز داره میباره. همه درختها سبزن...
فک کردم اتوبوسمو از دست دادم و تا ایستگاه بعدی پیاده رفتم ،همین که رسیدم یه اتوبوس سریع السیری که فقط تو اون ایستگاه نگه میداره اومد و جلوی پام متوقف شد. :)
باد داره سبزی های درخت ها رو تکون تکون میده.
پ.ن: کنار میزم یه پنجره قدی دارم با یه ویوی خوشگل:

برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور