خرید بک لینک

همه چیز به کنار، اگه به قطار نمیرسیدم تا عمرم به این دنیا بود از شماتت مادرم خلاصی نداشتم.

مادر من پنج ساله منتظره من از یکی از قطارها یا اتوبوسهام جا بمونم تا "دیدی گفتم" گویان و جامه دران و شکر پروردگار به جای آوران بره شهرزادوار قصه های همیشه دقیقه نودی بودنم و برای همه تعریف کنه و بگه آره مثلا اون دفعه من بالا سرش نبودم حرص و جوششو بخورم، رفت به قطار نرسید! و با هربار تعریف کردن این قصه، مغز جوونهای روستا رو بده به مارهای روی شونه ش که بخورن و آروغی بزنن و دینجلماخ کنن.

خلاصه طرف های انقلاب از brt پیاده شدم و با یه کیف لپتاپ و یه کوله پشتی، سوار یه موتوری که حتی مسافر کش هم نبود شدم از ترک موتورش یه دستی چسبیدم و  از آقای بامرام هم خواستم هرچی میتونه خلاف کنه و قول دادم که هیچ نمیترسم!

با روسری در باد، تعداد متنابهی چراغ قرمز و ورود وسایل نقلیه به جز فلان ممنوع رد کردیم و لایی کشیدیم و یه وری شدیم تا با یک دقیقه اختلاف با زمان بلیط رسیدم راه آهن. خیلی هم پرنسس طور.

برای اولین بار تو کل زندگیم شاهد تاخیر 20 دقیقه ای قطارم بودم.

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت: 4:35

صفحه بندی