راست میگه دیگه. باید آسونتر گرفت بعضی وقتها... مگه چقد زنده ایم؟
خیلی مقاومت کردم. بهش گفتم من شبیه یه آیس بِرگم که وقتی به زبون تو حرف میزنم تو فقط داری پنج درصدمو میبینی. بقیه ش زیر آبه.
گفت خب یه شانسی بهم بده بقیه شم کشف کنم.
بعدشم هشتاد بار سعی کرد "ساقی" رو تلفظ کنه و هر هشتاد بارش گفت این دفعه میتونم بگم و نتونست. فرانسوی های اینجا ق ها رو ر تلفظ میکنن. کلا از تلفظ "ق" عاجزه.
هنوز بهش نگفتم که فک میکنم شاید راست بگه.
*
ورکشاپمون گذشت. روز عجیب و پر هیجانی بود! یه پسره اصرار داشت که اسم خودم و شماره مو جای اسم آهنگ روی نقاشیش امضا کنم. چهار تا هم وینگ من داشت. هر چی میگفت میگفتن راست میگه جدیش بگیر. :))
یه پسر کوچولو هم وینگ من بابای سینگل ددش شده بود. خیلی کیوت بود. قلبم را ذوب کرد. (هی ملتد مای هارت)
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور