با دو تا از هم اتاقی های دوره کارشناسی صحبت کردم. تازه کنکور ارشد دادن و نگران نتیجه ان. گویا همین روزا اعلام میشه.
کمتر از یه سال پیش من جای امروز اونا بودم! باورم نمیشه. چقدر اتفاق افتاده تو این یه سال. اصلا شبیه یه سال نیست.
تو سال 95 تو چهار تا شهر مختلف زندگی کردم. هربار بدون اینکه مطمئن باشم قدم بعدی کجاست. شجاع بودم به نظر خودم. شجاع و توشه بر دوش!
نتیجه نهایی کنکور که اومد تو اتاق خودم بودم. مهرنوش نتیجه رو چک کرد و جیغ زد و اسم دانشگاه و گفت! زیاد خوشحال نبودم. نتیجه عالی بود. خصوصا برای منی که هیچ تلاشی براش نکرده بودم. ولی همه چیز مبهم بود. اپلای کرده بودم... نمیدونستم باید خوشحال باشم یا نه.
خواهرم که تازه کنکور داده بود از خوشحالی گریه ش گرفت و گفت کاش بشه اونم همین دانشگاه قبول شه. یا یکی دیگه از دانشگاه های تهران.
بیشتر بی تفاوت بودم تا ذوق زده.
*
فقط نه ماه پیش بود که ثبت نام کردم! یادمه برام عجیب بود که تو فرم ثبت نام حقوق پدر و مادر و تا ریال میپرسن! با خودم میگفتم به شما چه آخه!؟ این اطلاعات به چه کار دانشگاه میاد و چرا اجباریه افشا کردنش؟ یا محل تحصیل خواهر من چرا باید تو این فرم فاش بشه؟ چرا هیچی خصوصی نیست اینجا؟
یادمه اوایل پاییز بعد کلاس دکتر ن بود که تنهایی و پیاده راه افتاده بودم و میرفتم که سوار اتوبوس شم و برگردم اتاق تاریک شش نفره مون اون سر تهران، که مثل روزهای دیگه درو باز کنم و بفهمم یکی از هم اتاقی ها خوابن و بی سر و صدا بخزم تو تخت دلگیرم یا نهار سرد شده دانشگاهو بخورم و سعی کنم دوباره کانکت شم به اینترنت خوابگاه.
همینطوری که قدم میزدم ایمیلمو چک کردم و ایمیل مبهم دانشگاه و دیدم. سایت و چک کردم و متوجه شدم پذیرش گرفتم. خوشحال شدم و همزمان کلی دلهره ریخت به دلم.
یکی یکی به دوستام و مامان و بابام خبر دادم. بعضیا خوشحال شدن. مهرنوش گریه کرد. بابا هیچی نگفت. مامان آروم گفت باشه...
به همه کارها و خرج های پیش رو فک کردم. به کارهایی که برای ویزا باید انجام میدادم. چقدر دردسر...
این روزا که گندم درگیر همین کارهاست یادم میفته که چه راه طولانی و پر پیچ و خمی طی کردم تا به اینجا برسم.
*
دیروز زنگ زد و گفت میشه بریم قدم بزنیم؟ دلم قدم زدن میخواست اتفاقا. گفتم بریم. عصر اومد سمت خونه من. رفتیم تا یه پارک جنگلی نزدیک و کلی حرف زدیم. در مورد اوزماندیاس حرف زدیم و کلی چیزهای دیگه که یادم نیست. موقع برگشتن یه مسیر کوتاهی رو باید از حاشیه بزرگراه میومدیم. ماشین ها به سرعت رد میشدن و فقط صدای ویژژژژژژشون و میشنیدم.
اون صدا یه فلش بک زد تو ذهنم. خواهرم تهران بود. داشت از مترو لندن و حجم خودکشی ها توی مترو صحبت میکرد و اینکه مجبور شدن دیوار شیشه ای بکشن. داشتم به کسی که اومده با این فکر که خودشو پرت کنه زیر قطار فکر میکردم. به اینکه به چی فک میکرده تو این فاصله انتظار؟ به دردش؟ به جریمه ش؟ به خبرش که همه جا میپیچه؟ به واکنش آدمهایی که میشناختنش یا شاهد مرگش بودن؟ تو همین فکرها بودم که صدای قطار از دور اومد. گوشه سمت چپ مترو ایستاده بودیم، جایی که اول قطار بهش میرسه. وقتی داشت نزدیک میشد فک کردم حتما اینجا بوده که بیشترین سرعت و داره... و با خودش میگفته "حالا"! از فکر خودم ترسیدم و مو به تنم سیخ شد. قطار با صدای ویژژژ از جلوی چشممون رد شد و هوا رو تکون داد.
صدای ویژژژژ بعدی که اومد این خاطره رو تو چند تا جمله به فارسی تعریف کردم. هیچی نگفت و با یه اخم کوچیک جلو رو نگاه کرد. عمدا فارسی گفتم که آکواردش کنم. کرمم گرفته بود. گفت یعنی چی! گفتم نمیگم. اصرار کرد. گفتم من مترجم تو نیستم. گفت خب چی شد که اینارو گفتی. گفتم صدای ماشین ها فلش بک زد. گفت حالا بیشتر میخوام بدونم! براش ترجمه نکردم. (بلی چون آزار دارم)
*
نزدیک خونه بودیم. شب شده بود. آسمون و نگاه کردم. یه هواپیمای خیلی نزدیک بالا سرمون بود. یادم افتاد شبی که از اون بالا از شهر و چراغ هاش عکس میگرفتم.
بعد از نیمه شب قرار بود برسم به شهری که قرار بود خونه م باشه. قرار بود توش شهروند نباشم، مهاجر باشم. یه مرد غریبه قرار بود بیاد فرودگاه دنبالم. قرار بود خیلی رسمی بهش دست بدم و سوار ماشینش بشم و برم خونه ای که هیچوقت تاحالا توش نبودم و شب اولمو تنها بگذرونم.
حس عجیب و غریبی بود.دقیقا هم عجیب بود هم غریب. فک میکردم واقعا اومدما! واقعا این کارو انجام دادم! آی دید ایت!
جلوی فرودگاه هیچ برفی روی زمین نبود و توی کاپشن کت و کلفتم گرمم بود و این همه چیزو عجیب تر میکرد. نیم ساعت طول کشید تا برسم خونه. چراغ قرمزها به نظرم خیلی زیاد و عجیب میومدن. 18 تا چراغ سر تقاطع یه خیابون فرعی و یه خیابون اصلی آخه؟ چه خبره مگه؟ با همون غریبه تا ساعت 2 نصفه شب صحبت کردیم و براش قوّتو درست کردم.
*
یه عکس از تولد پسرخاله م واسه زمستون دو یا سه سال پیش تو گروه فامیل فرستادم. قیافه م فرقی نکرده. خال زیر لبم هنوز همونجاست. خواهر کوچولوهه بزرگتر شده. اون یکی خواهرم رفته دانشگاه و ابروهاشو مرتب کرده و خوشگل تر شده. لباس زرد بابا خیلی بهش میاد. دستهای کوچولوی مامان دختردایی مو بغل کردن. رژ گونه خاله رو لپش و خط چشمش به چشمشه. همونایی که وقتی میگفتم اینطوری نه بذار من برات درستش کنم قبول میکرد و بعد میگفت تو هم حوصله داری ها ساقی جان.
اینا نمیدونن من چقد به هر عکس قدیمی که میفرستن با دقت نگاه میکنم و بهش فک میکنم.
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور