خرید بک لینک

صبح به سختی بیدار شدم. دوش گرفتم که خواب از سرم بپرد. با دوش نپرید. با خواندن اخبار بعدش پرید.

همه اخبار را یک جا خواندم. "صدای شلیک در مجلس... جلیقه انتحاری... طبقه چهارم... طبقه پنجم... انفجار در حرم... جو امنیتی مترو... انتحار... عکس ها... ویدیوها.."

دلم لرزید برای تهرانم. برای ایرانم... برای خانه م.

باورم نمیشد... داعش در تهران؟ داعش در مجلس؟! با کلاشینکف؟!

اغراق نمیکنم وقتی میگویم بدترین کابوس بچگی ما بود...

من زاده نسل انقلاب و جنگ نیستم.

من متولد دهه ای هستم که با کارتون هایش بزرگ شده. با کارتون کلاژ علی کوچولو... این مرد کوچک... با "اینم باباشه... چه خالیه جاش... رفته به جبهه... خدا به همراش" نگران به عکس بابای عینکی ام روی میز تلوزیون نگاه کردم. من با کارتون های خرمشهر و جنگ و توصیفات زندگی جنگ زده ها بزرگ شدم. من با "شهر لک لک ها" غمگین شدم وقتی خیلی کوچک بودم.

چهار سالم بود که از مقابل بانکی در خیابان نزدیک خانه مادربزرگم گذشتم. چند نفر کلاه کج جلوی بانک بودند و اسلحه به کمرشان بود. دست و چادر مادرم را با هم محکم چسبیدم و جیکم در نیامد. ذهن کودکانه ام مطمئن بود عراقی ها بودند که به ما حمله کردند. به ایران حمله کردند. ممکن است بابا را ببرند جبهه. شاید بی خانمان شویم. روی شهرمان بمب بیاندازند و بچه ها توی خیابان ها بمیرند. با این فکر ها گریه کردم و دعا کردم که کسی به ایران حمله نکند و هیچ کس چیزیش نشود.

خاورمیانه غمگینم... تهران زخم خورده عزیزم... خرداد پرحادثه... دلم میخواهد کشورم را بگیرم بغل کنم.

خاله ام میگفت صبح سوار ماشین مادرم شده و خبر را از او شنیده که از رادیو شنیده بود. تصور میکنم وقتی مادرم تنهایی از رادیو خبر را شنیده چهره اش چطور نگران شده. مادر ساده دلم... لبش را گزیده حتما.. شاید با خودش گفته "آللاه ذلیل ائلسین..."

به خون دل رفتم دانشگاه. همه ایرانی ها وحشت زده به هم نگاه میکردند. مامان و بابا تلفنم را جواب نمیدادند. نه صبح جلسه گروهی داشتیم. مدام توی توییتر بودم. پیگیر اخبار. چشمهایم هی پر میشد. بقیه میخندیدند و حرف میزدند و شاد بودند.

بعد از ارائه خودم که نشسته بودم یادم افتاد به سیمکارتشان زنگ نزدم. وسط جلسه رفتم بیرون. شماره بابا را گرفتم و شاکی شدم که کجایید پس...

چند دقیقه ای حرف زدم و همه را با تصویر بی کیفیت دیدم.

مامان تمام تلاشش را میکرد که بگوید خیلی هم خوبیم و "هیچی نشده!" میگفت ما انقلاب دیدیم... ما ترورهای بعد از انقلاب و جنگ را دیدیم... اینها چیزی نیست.

"بمیرم برایتان که اینها چیزی نیست برای شما..."

*

استاد مهربانم بعد از جلسه حالم را پرسید. گفتم بد. گفت چرا... گفتم حمله تروریستی... ماتش برد... پرسید ایران؟ امروز؟ گفتم بله... گفت برو استراحت کن. اینجا نمان. رفتم دفترش و برگشت دسته کلیدش را دستم داد. گفت برو از دفتر من استفاده کن که پرایوسی داشته باشی.

*

نمیتوانم با کلمه ها وصفش کنم. بیچاره خاورمیانه... بیچاره مردم ما... مردم ساده ما که هیچ وقت چیز زیادی از زندگی نمیخواهند... از دور دلم برایتان شکست امروز. از دور در آغوش منید.

*

پ.ن: دلهره جمعی و تلخی خاطرات گذشته پنهان در هشتگ های "#کنار_همیم" و "#اتحاد_ایران" دل مرا فشار می دهد.

پ.ن 2: نزار قبانی شعری دارد با عنوان "دمشق تو با من چه میکنی؟" ترجمه فارسی اش را پیدا نکردم. ترجمه عربی اش اینجاست.


برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 2:20

صفحه بندی