این چند روز خیلی سرم شلوغه... با این حال الان هی پیگیر بودم که مامان اینا کی آنلاین میشن تماس بگیرم. فک کردم که چه خوب از پس این یکی بر اومدم. نشد که با همه دوستام مرتب در ارتباط باشم. تقریبا همه ازم شاکی شدن در این مورد، ولی غیر دو سه روز هر روز به مامان اینا زنگ زدم. در جریان همه چی گذاشتمشون و به همه سوالاشون جواب دادم. سعی کردم کارایی که میتونم از اینجا انجام بدم و براشون انجام بدم... مثل شارژ اینترنت خونه و کارهایی از این قبیل. برای درسهای خواهر کوچیکه یکم وقت بذارم، یا هروقت خواهر وسطیه داره در مورد همکلاسی جدیدی که بهش اظهار علاقه کرده حرف میزنه به حرفاش گوش بدم و درست راهنماییش کنم.
موقع اومدن سعی کردم کمترین فشار مالی رو روشون داشته باشم و اوایل اومدن یکم به خودم سخت گذروندم که یه وقت پول کم نیارم و نگرانشون کنم و به دردسرشون بندازم.
خیلی حس خوبیه فک کردن به این. I take pride for what I did there .
*
نویسنده بیشتر وبلاگ هایی که تو خبرنامه م هستن این روزها ناامید و تاریک مینویسن. نمیخوام شعار بدم، واقعا فک میکنم القای حس خوب یا حس ناامیدی دست خود آدمه. تا یه حد زیادی مبتنی به تصمیمه تا شرایط. آدم میتونه تصمیم بگیره حالش خوب باشه و hang in there کنه. بخاطر همه شانس ها و قشنگی های زندگی.
*
امروز میخوام شاوارما درست کنم. یه غذای عربی آسونه.
دیروز دیدم بارون شدیدی گرفته. با اینکه خیلی سرم شلوغ بود به سرم زد برم بیرون، یکم خرید کنم، یکمم زیر بارون خیس شم. پیاده رفتم سیف وی. برای اولین بار در زندگیم سبزی خریدم. پیازچه و اسفناج و جعفری و گشنیز و کاهو... میخوام چند تا غذای جدید درست کنم مثل آش رشته. مامانم اگه بفهمه منی که یه عمر غر زدم که آش که غذا نیست انقد خودمو به دردسر انداختم که آش رشته درست کنم دست از سرم برنمیداره. :)
*
کل دیشب و بارون بارید. صبح حدود ساعت 10 بند اومد. همه جا هنوز خیسه و بوی بارون میده. من و فخری خانم هم خوشحالیم داریم جاز گوش میدیم و کار میکنیم و گیلاس میخوریم. :)
*
پ.ن: فخری خانم خوشگلم پنج تا گلش در اومده. دو تاش تقربیا باز شده و سهتاشون هنوز غنچه ن. دختر نازمه. :)
پ.ن: یه کیلو گیلاس خریدم 14 دلار :| تو بگو! انصافه آخه؟ خوش مزه م نیست.
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور