خرید بک لینک

دخترک سر تا پا لاجوردی شده بود از نگرانی. گریه کرده بود. سردرد کشیده بود. زیر پتو رفته بود و زل زده بود به فیلم روی تلوزیون. قرص مسکن خورده بود. نهارش را سرد خورده بود. مست شده بود. سعی کرده بود سیگار بکشد ولی بلد نشده بود. دوش گرفته بود. دخترک هزار بار به او زنگ زده و پیغامی فرستاده بود که شرایط اورژانسی پیش آمده و لطفا با او تماس بگیرد. او از ظهر تا شب خبری از دخترک مو فرفری نگرفته بود. آنقدر حرف زدیم تا شب که آرام شد دلش. گفتم نباید بترسد... اتفاق بدی قرار نیست بیفتد... هزار جور استدلال کردم تا راضی شد حرفم را باور کند.

حالا زنگ زده میگوید یازده شب مردک پیغام داده که کارت چه بود. دخترک گفته امشب آرزو میکنم که هیچوقت نیازمند تو نشوم.

جمله پایانی به این سادگی و کوتاهی. کاش مردک میفهمید که چقدر همین جمله ساده سنگین است. چقدر راست است. آرزوهای اینطوری از دهن درنیامده خودشان تبدیل به مرغ آمین میشوند. کاش برای دخترک آن اتفاق بد نیفتد و واقعا هیچوقت نیازمند او یا هیچکس دیگر نشود.

کاش هیچوقت انقدر بی صفت نباشم که کسی از ته دل این آرزو را در قبالم بکند.


برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 1:46

صفحه بندی