پریروز کلی خرید خونه و سوغاتی دستم بود. از جمله یه کیسه برنج. رفتم اون سمت خیابون و منتظر اتوبوس شدم. خواستم ده دقیقه بیشتر وانستم که اتوبوسی که از جلوی خونه میگذره رو بگیرم، با اولین اتوبوسی که اومد رفتم که تا یه چهارراه نزدیک خونه برم و اونجا خط عوض کنم. مشغول تکست زدن به یکی از بچه ها بودم که ایستگاه چهارراه رد شد و حواسم نبود که پیاده شم.اتوبوس تا حدود ده دقیقه بعد ویراژ داد و هیچ ایستگاهی نداشت و حسابی از خونه دور شدم.
از طرفی هم صبح که هوا حسابی آفتابی بود یه شلوارک و تی شرت تنم کردم و حالا شب شده بود و بارون گرفته و هوا طوری بادی بود که کیسه برنج رو زمین نگهم داشته بود.
اولین ایستگاه ممکن پیاده شدم و رفتم سمت مخالف خیابون و یه ربعی معطل شدم تا یه اتوبوس گیرم بیاد. بعدش هم یه ده دقیقه دیگه سر چهارراه زیر بارون موندم تا اتوبوسی که از جلوی خونه رد میشه رو بگیرم.
*
فرداش که دیروز باشه مهمون داشتم. دو تا از دوستام قرار بود برای شام بیان خونه ما به صرف آش رشته.صبح دانشگاه نرفتم. رفتم خرید کردم برای مهمونی، اومدم آش رشته و سالاد اولویه و رولت خامه ای درست کنم برای شب و خونه رو مرتب کنم. میز و کنار کشیدم و بساط شیرنی پزی رو روش آماده کردم و تخم مرغ هارو شکستم و زرده و سفیده شونو با دقت جدا کردم.. تا اومدم همزن و روشن کنم دیدم سوخته و روشن نمیشه. به تخم مرغ های شکسته شده و میز کثیف شده و خونه بهم ریخته و زمین کثیف و خودم که بوی پیاز میدادم که همزنم که بوی سوختگی میداد و ساعت نگاه کردم و آهی کشیدم.
به دو نفر زنگ زدم که همزن برقی شونو قرض بگیرم، خونه نبودن. تا والمارت سی دقیقه راه بود. رسید همزن هم گم کرده بودم.
یکم نشستم و احساس بدشانسی کردم و فک کردم که چقد خسته م و چقد دلم میخواد بگیرم بخوابم اصلا!
بعد پاشدم از دل خودم در آوردم و یه زنگ به والمارت زدم ببینم چطوری میتونه وسیله رو پس بدم. نیم ساعت مسیر رفت بود و نیم ساعت برگشت. تخم مرغ های شکسته مو گذاشتم تو یخچال و شال و کلاه کردم.
تو همین فکرا بودم که عجیبه انقد دارم بدشانسی میارم که رسیدم به ایستگاهی که باید خط عوض میکردم. سریع پیاده شدم. پشت سرم یه پسره اومد و بلند گفت خانم! خانم! گوشی تونو جا گذاشتید!! یه پسر جوون آسیایی بود که از اتوبوس پیاده شده بود و دنبالم دویده بود که گوشی مو که تو اتوبوس جا گذاشتم بهم بده! متحیر ازش تشکر کردم و گوشی رو گرفتم! با خودم فک کردم عجب شانسی آوردم!
مسیری که میخواستم برم والمارت جدید بود و اگه گوشیم و گوگل مپ نبود قطعا گم میشدم. نه میتونستم به کسی زنگ بزنم و نه میتونستم راحت راهمو تا خونه پیدا کنم.
*
یه میکسر تازه گرفتم و برگشتم خونه و همه چیز به موقع انجام شد و مهمونی قشنگی بود.
یه وقتایی حس بدشانسی یا بدبیاری فقط یه سرابه. یه جور حالت ذهنیه. دست خودمونه به چی فکر کنیم و چطوری شرایط و کنترل کنیم. مثلا اگه تصمیم میگرفتم برم بخوابم قطعا یه بدشانسی محض میشد. پنج تا تخم مرغم دور میریختم!
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور