خرید بک لینک

1. تو بگو آخه تو اتوبوس هم سیگار میکشن؟ اونم اتوبوس بین شهری. یه دختر و پسر بودن، نشسته بودن ردیف اول و سیگار می کشیدن. یکم  تحمل کردم ولی بعد از بوش بدم اومد  و بهشون گفتم اتوبوس جای سیگار کشیدن نیست، اگه پلیس ببینه هم جریمه میکنه. متوجه شدم که ایرانی هستن. گفتن به ایستگاه پلیس نرسیده خاموش میکنن. شب بود و حوصله دعوا باهاشون و نداشتم. هیچی نگفتم. 

هنوز خیلی از مکالمه مون نگذشته بود که اتوبوس زد بغل. هول شدم و سریع کمربندمو بستم و دو نفر جلویی هم با عجله سیگارهاشون و خاموش کردن و آثار جرمشونو از بین بردن. سرمو بالا گرفتم دیدم یکی که جلوی چراغ چپ اتوبوسه و نور صاف تو صورتش خورده اسلحه دستشه! خیلی برام عجیب بود که اینجا پلیس اسلحه رو نشون مردم بده...

 تو همین بهت بودم که متوجه شدم سه چهار تا مرد دیگه با لباس مشکی و ریش و با عمامه مشکی دور سرشون شروع به شلیک به سمت اتوبوس کردن. داعشی ها به رگبارمون بستن! سریع کمربند و باز کردم و نشستم روی زمین. در کسری از ثانیه قبول کردم که قراره خیلی زود بمیرم. اولین فکرم این بود که دستم بره سمت گوشیم و فقط فرصت کنم به مامان اینا بگم "آی لاو یو گایز..." . 

همینطوری که  داشتم گوشی رو درمیاوردم فک کردم همه کاری که الان از دستم برمیاد همینه. بعد با خودم گفتم نه! شاید همش فقط یه خواب باشه و اگه سعی کنم خیلی سریع و با قدرت چشمامو باز کنم تموم شه. پوتین یکیشونو دیدم که وارد اتوبوس شد. چشمهامو به هم فشار دادم و بعد بازشون کردم. توی اتاقم بودم و آفتاب از لای کرکره روی میز سفیدم افتاده بود.  

*

2. تو فرودگاه امام بودم. تعطیلاتم تو خونه پدری تموم شده بود و داشتم میرفتم که برگردم خونه خودم. طبق معمول دیر بود و عجله داشتم. سریع رفتم و چپیدم توی یه صف و سوار هواپیما شدم... وسطهای پرواز بود که یادم افتاد اینجا پاسپورت منو چک نکردن. به حماقتشون یه فحشی دادم و به دلم بد راه ندادم. بعد خیلی سریع رسیدم به یه جایی که شبیه کشورهای عربی بود. قاعدتا نباید انقدر سریع میرسیدم. تازه مسیر برگشتم قرار بود از فرانسه باشه، نه اینجا. 

با کلی علامت سوال توی ذهنم پیاده شدم  و با بقیه تو صف رفتم و وقتی به آفیسر رسیدم پرسیدم چرا پاسمو چک نمیکنه. گفت خانم سفر داخلی که پاس چک کردن نداره! گفتم سفر داخلی؟ گفت بله. شما از تهران اومدید فرودگاه خلیج فارس! گفتم ولی من قرار بود برم پاریس! از اونجا یه پرواز دیگه دارم! خیلی پولش شده! نمیتونم از دستش بدم! گفت کاری از دست من برنمیاد. 

انگار آب سردی روی سرم ریخته باشن... ماتم برد. حتی نکردم بگم بیشعورا من که بلیط خلیج فارس نداشتم چرا اصلا راهم دادید تو این هواپیما! بعد تو همون حالت اضطراب چشمامو بستم و از ته دلم آرزو کردم که اشتباه شده باشه و الان وقتی چشمهامو باز میکنم پاریس باشم. یه چند ثانیه صبر کردم و بعد یواشکی لای چشامو باز کردم... روی صندلی های دون دونی فرودگاه بودم و آدمهای دور و برم محجبه نبودن. خیلی به خودم افتخار کردم بابت طی الارضم و حل مشکل سفرم. 

با عجله پاشدم که برم تو سالن ترنزیت، نگران بودم که پاسمو چک کنن و بگن چطوری از ایران خارج و به فرانسه وارد شدی که مهری از سفرت توش نیست! ولی چیزی نگفت. رفتم داخل سالن و نشستم. 

هنوز دینجلماخ نکرده بودم که دو تا پلیس اومدن سمتم. گفتم این آدرس ایمیل توئه؟ گفتم بله. گفتن ما لوکیشن های لاگ این تو رو چک کردیم و تو یکم قبل تو خلیج فارس ایمیلتو چک کردی! چطوری اومدی اینجا؟ چهره شون عصبانی به نظر میومد. مثل بچه ای که گلدون شکسته باشه نگاشون کردم و نمیدونستم چی بگم. 

آخرش پلیس گفت که به نفعته راستشو  بگی که کاری به کارت نداشته باشیم. چشمهامو بستم و گفتم باشه... راستش میگم. به جای پرواز خارجی اشتباه یه پرواز داخلی رو گرفتم و رفتم خلیج فارس. اونجا متوجه اشتباهم شدم و چون کاری نمیتونستم بکنم از صمیم قلب آرزو کردم که پاریس باشم و آرزوم برآورده شد.  دستشو گذاشت رو شونه م و گفت پس بهتره زودتر برم و پرواز بعدی رو از دست ندم.

 به پرواز بعدی نرسیده از خواب بیدار شدم.


* از سری کارتون های نوستالژیک تام و جری.

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 22:23

صفحه بندی