خواهرکم... خواهر کوچولوی مهربون شیرینم... دلم براش یهو خیلی تنگ شد.
همیشه شاکیه که بهش پی ام نمیدم. بهش پی ام دادم و حالشو پرسیدم.
نوشتم میدونی دلم برات یه ذره شده؟
همون لحظه ای که این جمله رو نوشتم چشمام پر شد ولبریزشد.
خواهرکم مهربون ترین بچه ایه که تو عمرم دیدم. بدون اغراق.
دلم برای سادگی هاش تنگ شده...
عواطفی هستن که به یه کلمه ساده، به یه بوی آشنا، به یه نگاه معنی دار بندن که بجوشن و آروم نگیرن. اشکم بند نمیاد. به همین مسخرگی.
بهش گفتم از طرف من خودتو ببوس. نوشت وایمیستم خودت بیای بوسم کنی.
قبل از اومدنم یه بار معلمش زنگ زد خونه و با مامان حرف زد و گفت که امروز سر کلاس زد زیر گریه و گفت خواهرم داره از ایران میره و نمیدونیم کی دوباره قراره ببینیمش... دلم خیلی براش سوخت اون روز.
مهاجرت دقیقا همین گه است.
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور