دیروز ازون روزهای خوب پروداکتیو بود.
روز قبلش نهارمو حاضر کرده بودم. صبح زود بیدار شدم و صبحونه خوردم و وسایلمو جمع کردم و رفتم دانشگاه. تا 6 عصر دانشگاه بودم و یه جلسه 3 ساعته با استادم داشتم که خط به خط اتیکز و باهم خوندیم و ویرایش کردیم و به نسخه نهایی رسید. امروز سابمیت میکنیم.
قرار بود ساعت 8 با اون دوست روسی و اون یکی دوست بنگالیم برم یه جای نسبتا دور که تریبون آزاد داشتن.
یه ساعت و نیم وقت داشتم که برم خونه و شام بخورم و نهارمو حاضر کنم و سوار اتوبوس شم.
رفتم یه خوراک گوشت برای فردا گذاشتم تو آرام پز و یه برگر مرغ سریع درست کردم و یه قسمت فرندز دیدم و حاضر شدم و زدم بیرون.
تریبون آزاد بد نبود. بیشترشون نوازنده یا خواننده بودن و یکی بود که یه داستان خوند. دو تا دختر هم یه تیکه کوتاه از یه تئاتری که قرار بود در آینده بازی کنن و بازی کردن. یه پدر و دختر همخوانی کردن و فولک خوندن که دوست داشتم. یه دختری هم آخر سر آواز خوند و گیتار زد که دلنشین بود به نظرم.
تا برگشتم خونه 11 و نیم شده بود. یکم برنج درست کردم و خوابیدم.
*
امروزم از سر صبح معلومه روز مهربونیه.
صبح دوش گرفتم و موهامو خشک نکردم. هنوز خیسه رو سرم. روزهای تابستونی که موهامو خشک نمیکنم و دوست دارم. کولر سر خود.
خیلی هم خوشگل میشه وقتی سرخود خشک میشه. با وزهای هردن بیر.
"میخوام بگم زندگی هنوز خوشگلیاشو داره"
*
توجه شما رو به مکالمه تلگرامی اخیرم جلب میکنم. 

برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور