خرید بک لینک

خانم نون و آقای میم هم آدم های خوبی ان، هم زن و شوهر دوست داشتنی هستن و هم پدر و مادر بی نظیری ان.

انسانیت و مهربونی رو میشه از لحن و حرکاتشون خوند.

این وبلاگ و نمیخونن و برای همین این حرفهام از هر آثاری از تملق خالیه.

یه بار باهاشون رفتیم ساحل. چون چند تا مهمون داشتن دو تا ماشین برده بودن.

موقع ورود خانمی که تو کیوسک نگهبانی بود شیشه روبروش و باز نکرد و در هم بسته نبود، تصور کردیم که ورودیه نداره. موقع برگشت دیدیم که هر دو ماشین و جریمه کردن.

داشتیم داخل ماشین بحثشو میکردیم که بریم پیگیر بشیم که جریمه منصفانه نبوده یا نه.

نون خاطره ای تعریف کرد از چند ماه پیش که آقای میم به خاطر فوت یکی از بستگان مجبور شده یه سفری فوری و تنهایی بره ایران. میگفت توی خیابون همیشگی رفته و این بار بر خلاف عادت هر هفته جهت مخالف خیابون ماشینشو پارک کرده. بعد از اینکه برگشته متوجه شده 300 دلار جریمه ش کردن چون جای پارک مخصوص افراد معلول پارک کرده بوده. برگه جریمه رو برداشته برده که توضیح بده اشتباه شده و سهوی بوده...

میگفت کسی که مسئولش بود خیلی بد و تند برخورد کرد. گفت تو مجرمی و حق نداشتی جای یه آدم معلول و بگیری و ... تعریف میکرد که بغضش گرفته و چنان این برخورد به غرورش برخورده که حتی پیشنهاد طرف مقابل برای اینکه دادگاه جریمه رو بررسی کنه رو قبول نکرده و سریع همونجا پرداخت کرده و خارج شده.

تعریف میکرد که به هر زوری بود جلوی پدر و مادر و فرزندش خودشو نگه داشته تا آخر شب که به وقت تهران صبح بشه و زنگ بزنه به همسرش. میگفت تا میم گوشی رو برداشت همه چیز و براش تعریف کردم و زدم زیر گریه.

توضیح داد که دلتنگی همسرش و سنگینی مسئولیت هایی که اون موقع همه به دوش خودش افتاده بوده حساسش کرده بود و اعصابش ضعیف شده بود. بعد گفت "ولی حالا شوهرم پیشمه! هیچی نمیتونه ناراحتم کنه." و بلند خندید.

شنیدن این حرف برای من هم که هیچ جای رابطه شون نیستم قشنگه. اینکه دو نفری که سالهاست زیر یه سقف زندگی میکنن هنوز انقدر کنار هم احساس قدرت و آرامش کنن که هیچی نتونه ناراحتشون کنه واقعا the dream ه. خوش به حالشون واقعا. کاش همه زوج ها انقد خوب باشن باهم.

هیچ جای دنیا جنگ نبود اگه به اندازه کافی ازین کاپل ها و عاشقی ها داشتیم.

الان برام یه موزیک فرستاده بود که تو ویدیوش یه جفت دست مردونه و یه جفت دست زنونه دیده میشد. دست زنونه عصبی یه کاغذ و خطخطی میکرد و دست مردونه آروم میگرفت و نگهش میداشت. یاد حرفهای اون روزش افتادم.


برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 0:57

صفحه بندی