خرید بک لینک

روز خوبی نیست. احتیاج دارم که مقدار کثیری غر بزنم.

از آنجایی که بوی فرند شولدری ندارم تو کرای آن، برای شما غر میزنم.

*

از صبح اتاقم بوی گند میداد. چند بار نجره های دو طرف خونه رو چک کردم که ببینم شاید به جایی چاه فاضلابی گرفته... عاملش کشف نشد. سر ظهر یادم افتاد بابا دیروز یه تیکه خیلی گوشت یوخولوخ که کمتر از یک وجبه و نمیدونم کجای گوسفنده رو بهم سپرد که توی یه نایلون فریزر بذارم و ببرم خونه. گوشت از دیروز عصر توی کیفم بود تا امروز ظهر. باد کرده بود و سبز شده بود و بوی تعفن میداد. دور ریختمش و کیف و خالی کردم که بشورمش.

*

پسرش چیزی حدود ۱۰۰ دلار بهم بدهکاره. بعد از کلی تعارف و تعارف بازی پرسید که به ریال پرداخت کنه یا دلار. گفتم من با خودم دلار آوردم که تبدیل کنم برای مخارج ایرانم. هر دو رو میتونم بگیرم، هرکدوم راحتتره. گفت پس به ریال پرداخت میکنه.

حالا نصف مدتی که اینجا هستم گذشته و با اینکه مرتب دیدمش پرداختش نکرده. تصمیم گرفتم منتظر نباشم و پولمو تبدیل کنم.

آدم بی پولی نیست. پول هم مبلغ کلانی نیست. از این ناراحتم که خوب میشناسمش. آدم خیلی خسیسیه. الان حساب و کتاب سود ناچیز بانکی شو میکنه برای دو هفته آتی و مطمئنا دم رفتن و شاید توی فرودگاه قراره ریالهاشو بذاره کف دستم و به هیچ دردم نخورن دیگه.

از خساست مسخره ش حالم بهم میخوره. از این همه حسابگریش...

از نمادهای فقر و خست بدم میاد. از تلفنی که خراب شده ولی هنوز دور ننداخته شده. از سیم شارژری که باز شده ولی هنوز تعویض نشده. از لباسی که اصلا قشنگ نیست ولی چون ارزونه خریداری شده.

*

کارهام مونده و مشوشم. از طرفی فک میکردم این مدتی که ایران بودم کی و کجا بهم خوش گذشته؟ خاطره خاصی تو ذهنم نیست. روزهای معمولی بودن به نظرم. حتی آبکی.

*

از همه "مجبور بودن" های توی ایران متنفرم. از اینکه دیشب گرمم بود و دلم میخواست خونه باشم ولی دم شام به هزار زور و اصرار چهار تا نوه دیگه که میخواستن برن بیرون یخ در بهشت بخورن مجبور شدم باهاشون برم.

احتیاجی به حضورم نبود. نه هوس یخ در بهشت داشتم نه راننده بودم نه مجلس گرم کن. مجبور شدم لباس عوض کنم و نیم ساعت توی ماشین نشستم و حرفی برای گفتن پیدا نکردم و توی ترافیک موندم و گرمم شد و برگشتم.

واقعا دلم نمیخواست برم، اون همه اصرار اعصاب خرد کن برای چی بود؟

از اینکه اونقدر هم با اشتیاق ای هوس یخ در بهشت و ذرت مکزیکی حرف میزدن هم خوشم نمیومد. خوردن و آشامیدن نباید تفریح باشه. انگار از خلا تفریح تو ایرانه که خوردن، به تنهایی، تفریح محسوب میشه. براش ذوق میکنن و میذارنش تو لیست تفریحات این مدت. شاید هم فقط من تب دارم امروز و همه چیزو دارم منفی میبینم....

*

اینترنت خونه رو دارم عوض میکنم. زنگ زدم های وب و درخواست جمع آوری دادم. سه بار زنگ زدن نظرمو عوض کنن. معذرت خواستن و آفر حجم رایگان و تخفیف و کارشناس مجانی حضوری و غیره دادن. گفتن با پشتیبانی که بد برخورد کرده بود برخورد میکنن و زنگ میزنه معذرت خواهی میکنه و... همه رو رد کردم و گفتم از سرویسشون خسته شدم و برام تا همینجا کافیه. عطای حجم و زمان سرویس مونده رم به لقاش میبخشم و فقط میخوام جمع آوری کنم. به عبارتی آی دامپد دِر اَس.

تو روابط دوستانه هم همینطوریه به نظرم. آدم یهو خالی میکنه میگه گور باباش. میخوام اصلا یه هفته اینترنت نداشته باشم، فقط از زندگیم برو بیرون.

*

وقتی برگشتم دو تا اَس دیگه هستن که باید دامپ کنم. زندگی کوتاه تر از اونه که آزمون و خطا کنم. اونی که "دِ وان" نیست از اولش مشخصه معمولا...


برچسب: یوخولوخ,گندیده, نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 0:57

صفحه بندی