جمعه 29 تیر 1397 ساعت 19:58
دیشب دو ساعت زیر بارون قدم زدم. خوشحال بودم که هوا انقدر خنک شده بتونم هودی بپوشم. نون خریدم و یه برگر مکدونالد و زیر بارون گاز زدم تا خونه.
استادم رفته سفر و آخر هفته د
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور
جمعه 5 مرداد 1397 ساعت 00:52
تصمیم گرفتم از بلاگ اسکای مهاجرت کنم به وردپرس! به چند دلیل:1. نا امنه. کامنت ها رو سانسور میکنه! بازدید های مشکوک فله ای میشه گاهی. ماه قبل تو یه روز تمام پست ها
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور

خب... با اکثریت آرا قرار شد که کوچ کنیم بریم وردپرس. :)
این آدرس جدیده:
saaghism.wordpress.com
(فقط ساقیسمش یه a بیشتر داره!)
یه حسنی که داره اینه که خبرنامه ایمیلی داره. میتونید عضوش بشید و پست های جدید واستون ایمیل شه. :)
اگه سختتون بود هم ممنونم که تا حالا نوشته های منو خوندید. وبلاگ نویسی رو دقیقا بخاطر جنس این دوستی هاست که دوست دارم. دوستهایی که نمیشناسنت ولی خیلی خوب میشناسنت. 
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور

دلیل اینکه من اینجا هرروز راس 12 نهار میخورم این نیست که صبح زود بیدار شدم یا گشنه م میشه به موقع.
اینم نیست که تابع جمعم. یا اینکه خیلی آدم با برنامه ای هستم.
دلیلش اینه که بقیه ساعت دوازده نهارهاشونو گرم میکنن و آزمایشگاه پر میشه از بوهای خوشمزه و من حتی اگه 11 صبحونه خورده باشم گشنه م میشه. 
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور
یکی از علاقه مندی های عجیبم تو ادبیات داستان های سمبلیک قدیمیه که خیلی وقتها هم میک سنس نمیکنه. خیلیها این علاقه مو درک نمیکنن اصلا. امروز حکایت آصلی و کرم و خوندم.شاه اصفهان بچه دار نمیشده، از کشیشی که اونم بچه دار نمیشده کمک خواسته. به دستور کشیش دو تا درخت سیب کاشتن. درخت شاه شکوفه میزنه و یه سیب به بار میاره. همسر شاه و کشیش سیب و نصف میکنن و تصمیم میگیرن اگر بچه دار شدن بچه هاشون باهم ازدو
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور
برگشتم سر خونه زندگی خودم و یهو افتادم بغل پاییز.همیشه تا پاییز میرسه حالم خوب میشه. با وجود خستگی و جت لگ خیلی پر انرژی و شادم این روزا. هوا خنکه و گاهی بارون ریز نم نمی میباره و زمین پر برگ نارنجیه تو کمپس. خیلی حال خوبیه. بوس به زندگی.*دیروز با علی رفتیم مک دونالد. همسرش همزمان با من رفت ایران و دو هفته بعد برمیگرده. با غصه گفت همش بیرون غذا خوردم. دلم سوخت براش. کلی هم تنها مونده و دلتنگی کش