سفرنامه طور
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 17:49
دو روزه اومدم ایران و کماکان در شوک فرهنگی برعکس (reversed cultural shock) به سر میبرم.رانندگی نمیکنم و از خیابون رد نمیشم. با تعجب به آدمهایی که زل میزنن نگاه میکنم. موقع بیرون رفتن مانتو پوشیدن یادم میره. با دستشویی ها هنوز یکم مشکل دارم. و حرف زدن های آدمها و دغدغه هاشون برام عجیبه.بعضی حرفها ...
وطن ترجمه ندارد
-
تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 14:15
سر صبح با وجود اینکه سر کار بودم مصاحبه حسین دهباشی با ناخدا هوشنگ صمدی رو دیدم. یه میهن دوست واقعیه. هردقیقه ش مو به تنم سیخ کرد... چه روزهایی دیده مملکتمون. کاش پست و مقام ها دست این آدمها بود... شاید میشد اون موقع "خونه" برای امثال من هم "خونه" باشه هنوز. شاید الان اینجا نبودم.
به "لوکز گود" خانم عکاس گواهی نامه اعتماد نکنید
-
تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 14:15
بالاخره گواهینامه عزیزم اومد. قرار بود وقتی رسید برای خودم جایزه (!) بگیرم باهاش. معمولا کمتر به عکسهام حساسم و همه رو دوست دارم ولی عکس روی این یکی واقعا بده. موهام از یه طرف سه شاخه شده و کلا صورتم کجه و چشمام بیش از حد باز شده. به این صورت:
ما آدم بزرگ ها
-
تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 14:15
چقدر بزرگ شدیم همگی! با چند تا از دوستای قدیمیم حرف زدم امروز. همه دارن زندگی هاشونو پیش میبرن. واسه همشون از ته دلم خوشحالم. یکیشون کار پیدا کرده و رفته تهران زندگی مستقلی شروع کرده. یکی دیگه وارد یه رابطه عاطفی خوب و جدی شده. یکی دیگه شون یه پروژه کیک اَس داره برای مسترش کار میکنه و خونه گرفته
فخری خانم تازه شده
-
تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 14:15
دختر خوشگلم، فخری خانم نازم تقریبا خشک شده بود. برگاش سبز بود ولی گلهاش تیره شده بود و خشکیده بود. بخاطر آفتابه. آپارتمان من اصلا آفتابگیر نیست.فقط سر صبح و موقع غروب یه آفتاب کج چشم درآر دارم. حالا دو روزه که دو تا ساقه سبز کمرنگ بلند و نازک در آورده و سرشون دو تا غنچه صورتی قشنگ هست. چقدر خوبه که ...
شب پرواقعه
-
تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 14:15
عجب شب پرماجرا و پرخرجی بود! دم غروب رفتم دان تاون، یه رستوران ژاپنی با دوستام شام بخوریم. یه مسیر حدودا یه ربعه رو باید پیاده میرفتم. یه جایی از مسیر پیاده م دیدم جلوی یه ساختمون بزرگ نوار زرد کشیدن. روبروش ماشین پلیس ایستاده بود. یاد صحنه ای افتادم که روزهای اول دانشگاه دیدم و بعدا مشخص شد دیشب یه
چرا اینجا از ایرانی ها دور شدم 1
-
تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 14:15
دیروز خیلی روز شلوغی بود. وسط نهار پختن و لباسهای شسته شده پهن شده روی رخت وسط هال و میز نهار خوری پر از ظرف و هم خونه ای که داشت ساک میبست و استرس داشت. حس جمعه های ایران و میداد بهم. عصر یه تکست گرفتم از یکی از دخترهای ایرانی که باهاش سلام و علیک دارم. گفت بریم دوچرخه سواری؟ ساعت چهار بود و نه
The return of Saghi
-
تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 14:15
اعصابم خرد بود که راندمانم اومده بالا و کار چندانی پیش نبردم. برداشتم همه بازی هایی که داشتم و uninstall کردم. همه بوکمارکهایی که طی سالیان سال داشتم و پاک کردم. حتی اینستا و فیسبوک و یه سری اپلیکیشن های ارتباطی و اجتماعی رو هم uninstall کردم. حتی نتفلیکس و گوگل میوزیک هم کنسل کردم. به قول یه دوست f...
زکاوت ولفگانگ آمادئوس موتسارت و بوی چای زعفرانی
-
تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 14:15
عجب روز معرکه ایه پسر! نمیشد در موردش ننویسم.صبح ساعت 6 بیدار شدم. زیر لحاف خنک سفید و تمیزم.دیروز کلی وقت گذاشته بودم و زیر وروی خونه رو تمیز کرده بودم. تا جاهایی که پای جن هم بهشون نمیرسه رو دستمال کشیده بودم. اجاق و آلمینیوم پیچ کرده بودم و حتی همه فرش
ساقی هپی مپی
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 15:27
دیروز ازون روزهای خوب پروداکتیو بود. روز قبلش نهارمو حاضر کرده بودم. صبح زود بیدار شدم و صبحونه خوردم و وسایلمو جمع کردم و رفتم دانشگاه. تا 6 عصر دانشگاه بودم و یه جلسه 3 ساعته با استادم داشتم که خط به خط اتیکز و باهم خوندیم و ویرایش کردیم و به نسخه نهایی رسید. امروز سابمیت میکنیم. قرار بود ساعت
بی سوادهای ترن آف نباشید
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 15:27
بی سوادی آدمها خیلی ترن آفم میکنه. مثلا غلط های املایی خیلی ضایع. کسی که به زبون مادریش یا زبونی که سالها باهاش تحصیل کرده غلط های املایی تابلو داره کلا از چشمم میفته. مثلا کسایی که your و با you're قاطی میکنن یا too و to و two رو جا به جا مینویسن. یا تو ف
:-آه
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 15:27
دلم کمی گرفته و هیچ دلیلی خاصی ندارم. بارون خوبی میبارید. زندگی خوبه. فکر خاصی پس ذهنم نیست که آزارم بده. ولی دلم گرفته بگی نگی... آغوش لازمم. آغوش گله گشاد صاف طولانی مدت. ازونایی که میگه "من که اینجام..." بعد ساکت میشه. میخواستم بیشتر توضیح بدم ویژگی های بغل مدنظر و ولی حتی حوصله ندارم پست طولانی ...
یک شنبه آرامش
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 15:27
دوازده و نیم ظهره ولی هوا خیلی خنک و بهاریه. یه نسیم مرطوب از لای کرکره میاد و موهاموی بغل گوشمو تکون میده. دامن سبز گلگلی خنک معروفم و پوشیدم و آینه اتاقم هیچوقت انقد تمیز نبوده. موهام هنوز فر حموم آخرشب دیروز و داره که بعدش سشوار بهش نکشیدم. دیروز یه ساعتی با مریم رفتم دوچرخه سواری و خیلی حال
باز دستی مرا توی اقیانوس انداخت - شنا نمیدانم
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 15:27
خواهرکم... خواهر کوچولوی مهربون شیرینم... دلم براش یهو خیلی تنگ شد. همیشه شاکیه که بهش پی ام نمیدم. بهش پی ام دادم و حالشو پرسیدم. نوشتم میدونی دلم برات یه ذره شده؟ همون لحظه ای که این جمله رو نوشتم چشمام پر شد ولبریزشد. خواهرکم مهربون ترین بچه ایه که تو عمرم دیدم. بدون اغراق. دلم برای سادگی هاش
من زنم مادر گریه من زنم دختر دلتنگ... مادر تنها پلاک خونی برگشته از جنگ
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 15:27
راستی تا یادم نرفته... لطف کنید به من روز دختر و تبریک نگید. اگر بگید تشکر خواهم کرد ازتون، ولی اگر نگید هم ممنونم. من دختر یا مادر نیستم. من زنم. هشت مارس روز جهانی زنه و اگر بنا باشه روزی داشته باشیم همون روزه. من از روزی که مبنای نام گذاریش تاکید و تکریم بر باکرگیه خوشم نمیاد. روز پسر نداریم. روز
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 15:27
خیلی تنبل شدم این چند روز. تقریبا هیچ کاری پیش نبردم. از روزهای اینطوری خوشم نمیاد. * بعد از شش ماه و نیم احساس میکنم دارم خودمو اینجا پیدا میکنم. روزهای اول حس میکردم همه توانایی های اجتماعی مو از دست دادم. با غریبه ها نمیتونم سر صحبت و باز کنم. ولی حالا تو اتوبوس ها هم میشینم با نفر کنار دست
ساقی شناسان، مرسی
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 21:02
مرسی از پیام ها و محبت های ناشناستون. پستشو حذف کردم. یکی تون خواسته بود در مورد سویشرت آبی بیشتر توضیح بدم. واقعا چیز مهمی نبود. شخصی بود که ابراز علاقه کرده بود و خیلی با من متفاوت بود. با این حال بر اساس برخورد های اولیه به نظرم جنتلمن میومد. اول تصمیم گرفتم که گارد نگیرم و طبق معمول اجازه ندم
ویدیو گِیم دِی خود را چگونه گذراندید
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 21:02
شنبه video-game day بود. ظهر اومدم آزمایشگاه و فقط نفر اصلی هماهنگ کننده اینجا بود. منتظر شدیم یه نفر دیگه که از بچه های قدیمی لب بود بیاد که بریم نهار. بعد نهار برگشتیم و دیدیم دو نفر دیگه هم اومدن و منتظر ما هستن.اینجا یه ست مبل راحتی روبروی دیوار پ
فوبیاهای ساقی را دست کم نگیرید.
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 22:23
بعد از پست قبلی چند تا پیام تبریک و اینا گرفتم. نکنید با من این کارو بابا من خیلی فوبیا دارم!خبری نیست واقعا. از یکی خوشم اومده فقط. در حدی که بهش خیلی سریع نه نگفتم.ایرانی هم نبود. چرا سوال اول همه اینه؟ اونم دیروز دوباره ترس برم داشت مجبورش کرد
زندگی دارد هیجان انگیز می شود
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 22:23
در راستای تصمیم اخیر بر خوش گذرانی با کلی آدم جدید آشنا شدم و کلی جاهای تازه رفتم. پنجشنبه رفتم یکی از شهرهای اطراف. road trip. شهرش چیزی نداشت، مسیرش خوش گذشت. از کنار مزارع زرد کانولا رد شدیم و غروب آفتاب و تماشا کردیم و حرف زدیم. بعدشم برگشتیم و رفتیم تو بزرگترین پارک شهر "برینک ئه دییر" کردیم